
بینوایان دو جلدی
متاسفانه این کالا در حال حاضر موجود نیست. میتوانید از طریق لیست بالای صفحه، از محصولات مشابه این کالا دیدن نمایید.
مشاهده محصولات مرتبطمعرفی کتاب بینوایان - جلد اول
کتاب بینوایان - جلد اول به قلم ویکتور هوگو، دوره مهمی از تاریخ فرانسه را در قالب یک داستان عاشقانه روایت میکند.
شما میتوانید این کتاب را بارها و بارها مطالعه کرده و با هر بار مطالعه رهتوشهای از اخلاق، انسانیت، شرافت، پاک نهادی، گذشت و وظیفه شناسی به دست آورید.
کتاب بینوایان شما را گرفتار تار و پود اندیشههای تابناک نویسنده میکند تا حدی که نمیتوانید کتاب را زمین بگذارید. در ترجمهی کتاب سعی شده است اصالت نوشتار هرگونه نقل شیوه تغزلی نویسنده به بهترین شکل در قالب زبان فارسی درآید. به علاوه در حد امکان با بهرهگیری از واژگان زیبای فارسی، درخشش متن کتاب را برای شما دو چندان میکند.
بینوایان بیانگر نقدهای کوبندهی ویکتور هوگو به بیعدالتی، فقر و فساد اقتصادی، حکومتی و اجتماعی فرانسه است.
در بخشی از کتاب بینوایان (جلد اول) میخوانیم:
چند دسته از افراد گارد امپراتورى، که در سیلان فرار همانند تخته سنگهایى استوار به جا مانده بودند تا شب هنگام همچنان محکم ایستاده و دست از پایدارى بر نمىداشتند. اما فرا رسیدن شب مرگ را نیز همراه داشت. آنها در میانه دو تاریکى، شب و مرگ، بدون تزلزل و تردید برجا مانده، هراسى از اینکه تاریکى شب و مرگ آنها را دربرگیرد نداشتند. هنگها از هم جدا شده بودند و ارتباط آنها با ارتش فرو پاشیده، قطع شده بود. هر یک به تنهایى آماده مرگ بودند. بخشى از آنان در بلندیهاى رُوُسوم و عدهاى دیگر در دشت مون سن ژان گرد آمده و در آن گوشه، با آنکه تاریکى شکست و ترس بر همه سایه افکن بود، با شجاعت جان مىباختند. پیروزىهاى اولم، واگرام، ینا و فریدلند در وجودشان جان مىباخت.
معرفی کتاب بینوایان - جلد دوم
در بخشی از کتاب بینوایان (جلد دوم) میخوانیم:
این حرکات ناخواسته و خودکار انجام گرفت و در همان حال ذهنش درگیر مشغله عادىاش بود؛ در آن لحظات به کتابى مىاندیشید که به تازگى خوانده و در نظرش ابلهانه آمده بود، زیرا در این اثر، از میان همه شاهکارهاى بىهمتاى فکر بشرى، سه تراژدى از راسین و یک نمایشنامه کمدى را برشمرده و تجزیه و تحلیل کرده بود. هرچه فاصلهاش با نیمکت کمتر مىشد، حس مىکرد چیزى در گوشش سوت مىکشد.
در حالى که چین لباسش را صاف مىکرد، نگاهش به طرف دختر جوان مىرفت. به نظرش مىآمد که در اطراف آن دختر روشنایى آبى رنگى در فضا پخش شده است. هرچه جلوتر مىرفت، گامهایش سستى بیشترى مىگرفت. هنوز اندکى با آن نیمکت فاصله داشت که ناگهان توقف کرد، بىآنکه دلیلش را بداند راهش را کج کرد و پیش از رسیدن به نیمکت از آن فاصله گرفت، از چنان حدى بعید بود که دختر جوان او را در لباس تازهاش دیده باشد.
با این وجود، راست و محکم گام برمىداشت تا اگر آن دختر متوجه او شده باشد، از پشت سر او را جوانى خوش قد و قامت ببیند. به خیابان دیگرى رسید، بعد برگشت و به سوى نیمکت رفت. اگر فواصل بین سه درخت را پشت سر مىنهاد به نیمکت مىرسید. اما آشکار نبود که چرا در پیش رفتن مردد است.