
زنده به گور
95,000 تومان
جملات برگزیده کتاب زنده به گور:
- چقدر هولناک است! وقتیکه مرگ آدم را نمیخواهد و پس میزند!
- هرکسی مطابق افکار خودش، دیگری را قضاوت میکند. زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.
- یک احساساتی هست، یکچیزهایی هست که نمیشود به دیگری فهماند. نمیشود گفت، آدم را مسخره میکنند.
- کسی تصمیم به خودکشی نمیگیرد، خودکشی با بعضیهاست و در خمیره و در سرشت آنهاست، نمیتوانند از دستش بگریزند.
- من همیشه زندگانی را به مسخره گرفتم. دنیا، مردم، همهاش به چشمم یک بازیچه، یک ننگ، یکچیز پوچ و بیمعنی است.
- یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان من را نداند، میخواهم همهچیز را در خود حس بکنم. اما میبینم برای این کار درست نشدهام.
در بخشی از کتاب زنده به گور میخوانیم:
حس میکردم که تنم میپرید، دهنم خشک شده بود، سردرد کمی داشتم، تقریباً به حالت اغما افتاده بودم، چشمهایم نیمهباز بود. نفسم گاهی تند و گاهی کند میشد. از همهی سوراخهای پوست تنم، این گرمای گوارا به بیرون تراوش میکرد. مانند این بود که من هم به دنبال آن بیرون میرفتم. خیلی میل داشتم که بر شدت آن بیفزاید، در وجد ناگفتنی فرورفته بودم. هر فکری که میخواستم میکردم. اگر تکان میخوردم، حس میکردم که مانع از بیرون رفتن این گرما میشد. هر چه راحتتر خوابیده بودم، بهتر بود. دست راستم را از زیر تنهام بیرون کشیدم، غلتیدم، به پشت خوابیدم، کمی ناگوار بود، دوباره به همان حالت افتادم و اثر تریاک تندتر شده بود. میدانستم و میخواستم که مردن را درست حس بکنم. احساساتم تند و بزرگشده بود. در شگفت بودم که چرا خوابم نبرده. مثل این بود که همه هستیِ من از تنم به طرز خوش و گوارایی بیرون میرفت. قلبم آهسته میزد، نفس آهسته میکشیدم، گمان میکنم دو سه ساعت گذشته. در این بین کسی در زد، فهمیدم همسایهام است، ولی جواب او را ندادم و نخواستم از جای خود تکان بخورم.