
سوء تفاهم
115,000 10%
103,000 تومان
در بخشی از کتاب سوء تفاهم میخوانیم:
مادر: برخواهد گشت.
مارتا: به تو همچه گفت؟
مادر: بله.
مارتا: تنها؟
مادر: نمىدانم.
مارتا: صورت ظاهرش به یک آدم فقیر نمىرفت.
مادر: از قیمت کرایه ناراحت نشد.
مارتا: خوب است؛ اما خیلى نادر است که یک آدم پولدار، تنها باشد و همین است که کارها را براى ما دشوار مىکند. وقتى آدم جز به کسانىکه هم پولدار و هم تنها هستند علاقه بهخرج نمىدهد، مجبور است مدت درازى هم انتظار بکشد.
مادر: بله. موقعیتِ مناسب، نادر است.
مارتا: درست است که در تمام این سالها، بیکارىهاى درازى براى ما وجود داشته. اینجا اغلب خالى است. بىچیزهایى که اینجا مىمانند و پولدارهایى که راهشان را در اینجا گم مىکنند، فقط دیربهدیر پیداشان مىشود.
مادر: ناشکرى نکن مارتا. پولدارها خیلى دردسر فراهم مىکنند.
مارتا: (به او نگران) در عوض خوب پول مىدهند.
(یک لحظه سکوت)
مارتا: مادر، تو جور عجیبى هستى. مدتى است که من از رفتارت سردرنمىآورم.
مادر: خستهام دخترم. چیز دیگرى نیست و میل دارم استراحت کنم.
مارتا: من مىتوانم همهى کارهاى تو را در خانه برعهده بگیرم. به این طریق تو همهى روز را استراحت خواهى کرد.
مادر: راستش من از این استراحت حرف نمىزنم. نه، این رؤیایى پیرزنانه است. من فقط مشتاق آرامشم. مشتاق اندکى فراموشى. (آهسته مىخندد) گفتن این مطلب تعجبآور است مارتا؛ اما شبهایى هست که در آنها من بفهمىنفهمى مزهى مذهب را مىچشم.
مارتا: تو اینقدر پیر نیستى مادر که به این مطلب بپردازى و من خیال مىکنم کارهاى بهترى مىتوانى بکنى.
مارتا: موقع خندهى من هم مىرسد. قسم مىخورم.
مادر: من هرگز تو را خندان ندیدهام.
مارتا: علتش این است که من در اتاقم مىخندم، در ساعاتى که تنها هستم.