
کتاب گربه ای که زن یاد میداد
265,000 تومان
در بخشی از کتاب گربهای که ذن یاد میداد میخوانیم
گربه بهسمت پایین کوه و به جنگل افرا رفت. لحظهای درنگ کرد تا به صدای باران گوش دهد که چکچک روی شاخوبرگ گیاهان میریخت. آنجا در واقع مکانی جادویی بود. او میتوانست این را حس کند. جلوتر، گربه متوجه حرکت چیزی در مسیر شد. نزدیکتر که شد، دید بچهگربهای کاملاً غرق گرفتن برگهای پاییزی است.
گربه نزدیکتر شد تا اینکه بچهگربه، بااینکه شدیداً غرق حرکات شاخهای در باد بود، متوجه گربه شد و زیر انبوهی از برگها شیرجه زد. بچهگربه با لبخند گشادهای گفت: «سلام. اینجا چیکار میکنی؟!» گربه بدون اینکه سرعتش را کم کند، گفت: «مشغول یه کار مهمم.»
بچهگربه دنبالش راه افتاد و گفت: «از چشمهات میشه فهمید انگار دنبال یه چیزی هستی. گرسنهای؟ دنبال چی میگردی؟» گربه که مشتاق بود به راهش ادامه دهد، گفت: «فکر نکنم تو بفهمی.» بچهگربه خوشبینانه گفت: «خب امتحانم کن. باهوشتر از اونیام که به نظر میآد.»